از دستم بر نمی آید
که آسمان و ..........
تنها نقاشی خورشید را
در کاغذی نارنجی تا می کنم
و پست می کنم
به رودخانه ای که به رودخانه ای دیگر می ریزد
و از هفت پل که بگذریم
فکر تو را و عطار را می خوانم
و تو می نویسی که دستم رو شده
و نمک ندارد
که شور بزند زخمهای دلم...
از خوابی تازه بر خاسته ام
من به پنجره ای ایمان دارم
که در تاریکی فراموش شده
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 13:59  توسط ندا اخلاقی
|