تبليغاتX
تلنگر
شعر

از دستم بر نمی آید
که آسمان و ..........

تنها نقاشی خورشید را
در کاغذی نارنجی تا می کنم

و پست می کنم
به رودخانه ای که به رودخانه ای دیگر می ریزد

و از هفت پل که بگذریم
فکر تو را و عطار را می خوانم

و تو می نویسی که دستم رو شده
و نمک ندارد

که شور بزند زخمهای دلم...

از خوابی تازه بر خاسته ام

من به پنجره ای ایمان دارم

که در تاریکی فراموش شده
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 13:59  توسط ندا اخلاقی  |