رفتی و من
در آینه ریز ریز
تکه های فردا را کنار هم
جا گذاشتم
تا جاده ی همیشه راه دراز است و
هنوز خسته نیستم
اما تا فردا!!!!!!
هیچ کبوتری جای خودش نیست
تلنگر که می زنی
تا آسمان نمی دانم کجا پرواز و
دوباره سقوط می کنم
ان قدر از دستان دراز این نردبان
بالا نمی روم
تا
سقف کهنه ی قلب های کاغذی
آسمان را
پرواز را
همین جا
پیش پای خاک
آبی کند.
حالا که به خودم رسیدم
می گویند دیر است
درها رابسته اند
کلید هم گم شده .............
نگاه ریخته بودم
نگاه ریخته بودم که رفتی و
صندلی هنوز داغ است
و
ناگهان چه قدر زود دیر می شود
نمی دانم
از آمدنت یا نیامدنت
چه قدر گذشته
اما
انگشتم
اسم تو را روی خاک صندلی می نویسد
من
فردا را
از پنجره ی متروکی
دزدیده ام
که رو به تاریکی
بوی نا می دهد
چه قدر تمام نمی شود
حرف مردم
رودخانه دراز کشیده و
داستان
درازتر از پای شب
حوصله اش را
به بند تراس سپرده!
بر بند
سایه های پیراهن های مشکوکی
راه می روند!
خون !
در رگهای درختی
که برگهایش برای تو
دست تکان می دهند
خشکیده...
تو را
نمی خوابم
تا از چشمم نیفتی
بر نیمکتی سبز می نشیند
و ته سیگارهای سرد
حرف های داغی را پشت سر گذاشته اند
از تو اما
خبری نیست!
تنها پرندگان فضول
کلمات بریده بریده ی تو را
از روی درخت چیده اند
روزها گذشته است
حرف های تو بر لبان پرندگان
و نیمکتی سبز
کنار تنهایی من زانو زده!
و
این سال نفرین شده تمام نمی شود
لا اقل تو بیا که زمستان.......